به دیدارم بیا هر شب
در این تنهایی تنهاو تاریک خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن ای روشنتر ازلبخند
شبم را روز کن در زیر سر پوش سیاهی ها
دلم تنگ است

در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد
در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد
آتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد
آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد
..... ...... ......
از دوست داشتن
امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره می بارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است
گر چه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

|+|
نوشته شده توسط پریسا در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 3:33 بعد از ظهر



در تمام طول تاریکی