زندگي رسم خوشايندي است ؛ زندگي بال و پري دارد به وسعت مرگ ؛ پرشي دارد اندازهُ عشق – زندگي چيزي نيست ؛ که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود—زندگي حس غريبي است که يک مرغ مهاجر دارد—زندگي سوت قطاري است که درخواب پلي مي پيچد – زندگي گل به توان ابديت- زندگي ضرب زمين در ضربان دلهاست – زندگي هندسه ساده تکرار نفسهاست - هرکجا هستم باشم آسمان مال من است پنجره فکر هوا عشق زمين مال من است

فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد

هميشه غمگين ترين لحظات را كساني براي ما بوجود ميآورند كه شادترين لحظات را با آنان سپري كرده ايم

آنكس كه مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود كه به شوق من امده باشد رهگذري بود كه روي برگهاي خشك پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود كه من گمان مي كردم ميگويد: دوستت دارم

نشسته ام در تاريکي و سکوت و غربتم را در گوش ستاره نجوا مي کنم ... تنها مانده ام ... تنها با خاطراتي کهنه و قلمي که ديگر ناي نوشتن و تاب اشک ندارد ... قلمي که براي دلخوشي من مي نويسد : غربت من هرچي که هست از با تو بودن بهتره ...! نمي دانم ! تک تک لحظه هايم را غم دوري از تو فرا گرفته و با هر نفسي که بي تو مي کشم ! مگر بي تو هم مي شود نفس کشيد ! اين ها نفس نيست ، قفس است

من از قصه زندگي ام نمي ترسم من از بي تو بودن به ياد تو زيستن و تنها از خاطرات گذشته تغذيه کردن مي ترسم. اي بهار زندگي ام اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگيست اکنون که پاهايم توان راه رفتن ندارد برگرد باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را باز هم آغوش گرمت را به سويم بگشا باز هم شانه هايت را مرحمي برايم قرار بده

شبي شبي پرسيدمش با بي قراري به غير از من کسي را دوست داري دو چشمش از خجالت بر زمين دوخت ميان
گريه هايش گفت آري به دل گفتم که يارم مهربان است که اينگونه سراغ دلربان است دلم آوازه دادش ناگهاني رخش با من دلش با ديگران است درخت غم در وجودم کرده ريشه به درگاه خدا نالم هميشه جوانان قدر يکديگر بدانيد اجل سنگ است و آدم مثل شيشه

شبي شبي پرسيدمش با بي قراري به غير از من کسي را دوست داري دو چشمش از خجالت بر زمين دوخت ميان
گريه هايش گفت آري به دل گفتم که يارم مهربان است که اينگونه سراغ دلربان است دلم آوازه دادش ناگهاني رخش با من دلش با ديگران است درخت غم در وجودم کرده ريشه به درگاه خدا نالم هميشه جوانان قدر يکديگر بدانيد اجل سنگ است و آدم مثل شيشه

تنهايي بگو چگونه اسمت را بنويسم؟ وقتي اشک نمي گذارد اسمت را به همراه ستاره مي نويسم چون مرا به ياد شبهاي تارعشق مي اندازد بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقي را؟ بگو چگونه بعد از اين تحمل کنم لحظات تنهايي را؟ با نوشتن تنهايي گريه ام مي گيرد چه برسد به اينکه تنهايم بگذاري بگو چگونه احساسم رابنويسم که ديگر دلم از تنهايي و بدون تو بودن خسته شده....؟؟؟

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... آفتابي شه...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده ... انگار نه انگار كه غمي بوده ... همه چيز فراموشت بشه ...!!! كاش مي شد

يه نفر تو آخرين ثانيه ها از راه رسيد اون با آخرين ستاره، دست مهتابو بوسيد اون ،تو اولين قرارِ عاشقي پيشم نشست اون با چشماي قشنگش غم قصه رو شکست اون همون لحظه رسيد که عاشقي ميخواست بميره اون اومد تا عاشقي رونق بگيره ميدونست لحظه ي ديدار منه ميدونست هنوز ستاره روشنه اون سرِ ساعت عاشقي من، جوونه کرد اون منو عاشق ِ آشيونه کرد اولين قرارِ عشقو تو چشاي اون نشستم آخرين شباي عشقو تو چشاي اون شکستم دل من هنوز نداره اينو باور که قشنگترين بهارم، برسه لحظه ي آخر





در تمام طول تاریکی