شب است و سرد . . .
باران و تگرگ و برف . . .
در بین سیاهی ها، صدای ضجّه ای ممتد
و شیطان نیز می گرید
و من در گوشه ی ژرفای این زندان
به تقدیر بد انسان می اندیشم
سیاهی ها . . . پلیدی ها . . .
برای نسل انسان ها طناب دار می سازد
صداقت رنگ می بازد
صدای گریه ی موحش، میان کوچه های شهر
به عمق درد این سیّاره می تازد
زمین سرد است و باران سرد
صدای بارش باران، مثل گریه ی شیطان
مرا با روشنی بیگانه می سازد
می اندازد به روی شانه ام از غصّه ها کوهی
چه اندوهی ! . . . چه اندوهی ! . . .
کسی آَرام می خواند: . . .
" کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را
شب است و سرد . . .
و شیطان نیز می گرید
|+|
نوشته شده توسط پریسا در یکشنبه دهم تیر 1386 و ساعت 2:31 بعد از ظهر



در تمام طول تاریکی