یه شب یه بشر خواب دید که روی شن ها توی یه ساحل با خدا راه می رفت ناگهان صاعقه ای زد و
صحنه های زندگی اش در پیش رویش روشن شد او متوجه دو رد پا توی
هر یک از صحنه های زندگی اش شد
یکی از آن ردپاها مال خود او بود و دیگری مال خدا!
وقتی آخرین صحنه ی زندگی اش در پیش رویش روشن شد برگشت و به همه ی آنها از ابتدا نگاه کرد
متوجه شد که در بعضی از لحظات زندگی اش که سخت ترین و دردناک ترین لحظات عمرش را گذرانده بود
فقط جای یک ردپا بود...
از کشف این واقعیت خیلی ناراحت شد روبه خدا کردوگفت :پروردگارا تو خودت گفته بودی
که اگر تصمیم گرفتیم
که راهت رادنبال کنیم خودت تا آخر راه مارا همراهی می کنی!
پس چرا در لحظاتی که بیشترین احتیاج را به تو داشتم...در سخت ترین و بدترین لحظات عمرم تنهام گذاشتی؟!
خداوند دست اورا گرفت و گفت:فرزندم در تمام لحظاتی که فقط یک رد پا می دیدی
در تمام لحظاتی که سخت ترین و وحشتناکترین لحظات زندگی ات را میگذراندی...
من تو را در آغوشم حمل میکردم!



در تمام طول تاریکی