روزها از پی هم میگذرندو اثری از خود به جای نمی گذارندو
این تنها خاطرات تلخ و شیرین است که رد پایی از خود باقی میگذارند...
آنچه احساسات را بر می انگیزد و غروب سایه هاست...
آنچه اشک شوق را باسرشک غم بر روی گونه های من روان می سازد
پایان لحظه های دوستی است وقتی کلمات نتوانند بار سنگین هیجان را خالی کنند
گویاترین آنها اشک شوق است...

من وتو
خسته و غریب
چه سالها که زیستیم
و بارها چه بی شکیب
برای هم گریستیم
ولی اکنون تو در کنار دگری
بنا نهاده ای بهشت خویش
و من هنوز
غریب جاده های سر نوشت خویش
مگر من و تو
آن (من و تو)نیستیم؟
|+|
نوشته شده توسط پریسا در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 2:26 بعد از ظهر



در تمام طول تاریکی