تبليغاتX
a href="http://www.bigoo.ws">image hosting

image hosting

...شبهای تنهایی ماه...
چرا عشق؟!!! 

                                                             به من بگو چرا؟

برايت خاطراتی بر روی اين دفتر سفيد نوشتم;

كه هيچ كسی نخواهد توانست اين چنين خاطرات شيرينی را;

برای بار دوم برايت بازگويد.

چرا مرا شكستي؟ چرا؟

اشعاری برايت سرودم;

كه هيچ مجنونی نخواهد توانست مهربانی و مظلومی چهره ات را توصیف كند.

چرا تنهايم گذاشتي؟ چرا؟

چهره ی پاك و معصومت را صد ها بار بر روی ورق های سفيد;

با باقی مانده ی وجودم نگاشتم.

چرا اين چنين كردی با من؟ چرا؟

زيبا ترين ستارگان آسمان را برايت چيدم.

خوش بو ترين گل های سرخ را به پايت ريختم.

چرا اين چنين شد؟ چرا؟

من كه بودم؟

كه هستم؟

به كجا می روم؟

                                            

                                                                تموم شد


امروز نمی دونستم کدوم حرف دلم رو بهت بگم.

فکر ها و خاطره های جور وا جور بودن که مثل يه فيلم سينمايی داشتن از جلو چشمام رد می شدن.

هيچکدوم از حرفای دلم رو بهت نگفتم؛

فقط نيگات کردم. چون می دونستم آخرين نگاه هاست.

آروم٬ آروم دور شدنت رو ديدم.

فاصله رو حالا درک می کنم يعنی چی.

در اين چند روز برای اولين بار در عمرم آرزو می کردم هر چی دارم بدم ولی تو پيشم بمونی.

چقدر سخته به دلت بعد از دو سال و نيم بگی خفه شو!

خيلی چيز ها هست که نمی دونی.

سکوت کردم و فکر می کردم يه روزی مهرِ من آخر سر دلت رو نرم می کنه.

با هر زبونی بود٬ به هر شيوه ای بود خواستم بهت نزديک بشم.

ولی...

هر روز بيشتر و بيشتر از من فاصله گرفتی.

تو به من احساس دادی. چيزی که اصلا نمی خوام با هيچ کس ديگه ای قسمت کنم. اين احساس فقط و فقط متعلق به توست.

نيگام کن.

درست نيگام کن.

تو چشام.

هنوزم اينجام.

همون کوچه اولی.

يادته؟

ديگه پاهام رمق وايسادن نداره.

ولی بازم اينجا ميمونم.

تنها تر از هميشه.

و...

در انتظار تو...

                                            

|+|
نوشته شده توسط پریسا در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 1:6 قبل از ظهر
دلم گرفته! 

به دیدارم بیا هر شب

در این تنهایی تنهاو تاریک خدا مانند

              دلم تنگ است

بیا ای روشن ای روشنتر ازلبخند

شبم را روز کن در زیر سر پوش سیاهی ها

              دلم تنگ است


در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد

در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد

آتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد

آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد

.....                ......            ......
از دوست داشتن

امشب از آسمان دیده تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذها

پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه ی تب آلودم

شرمگین از شیار خواهش ها        

پیکرش را دوباره می سوزد

عطش جاودان آتش ها

آری آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه ناپیداست    

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست   


 

 

|+|
نوشته شده توسط پریسا در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 3:33 بعد از ظهر
 
                       

زندگي رسم خوشايندي است ؛ زندگي بال و پري دارد به وسعت مرگ ؛ پرشي دارد اندازهُ عشق – زندگي چيزي نيست ؛ که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود—زندگي حس غريبي است که يک مرغ مهاجر دارد—زندگي سوت قطاري است که درخواب پلي مي پيچد – زندگي گل به توان ابديت- زندگي ضرب زمين در ضربان دلهاست – زندگي هندسه ساده تکرار نفسهاست - هرکجا هستم باشم آسمان مال من است پنجره فکر هوا عشق زمين مال من است



فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد



هميشه غمگين ترين لحظات را كساني براي ما بوجود ميآورند كه شادترين لحظات را با آنان سپري كرده ايم




آنكس كه مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود كه به شوق من امده باشد رهگذري بود كه روي برگهاي خشك پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود كه من گمان مي كردم ميگويد: دوستت دارم



نشسته ام در تاريکي و سکوت و غربتم را در گوش ستاره نجوا مي کنم ... تنها مانده ام ... تنها با خاطراتي کهنه و قلمي که ديگر ناي نوشتن و تاب اشک ندارد ... قلمي که براي دلخوشي من مي نويسد : غربت من هرچي که هست از با تو بودن بهتره ...! نمي دانم ! تک تک لحظه هايم را غم دوري از تو فرا گرفته و با هر نفسي که بي تو مي کشم ! مگر بي تو هم مي شود نفس کشيد ! اين ها نفس نيست ، قفس است



من از قصه زندگي ام نمي ترسم من از بي تو بودن به ياد تو زيستن و تنها از خاطرات گذشته تغذيه کردن مي ترسم. اي بهار زندگي ام اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگيست اکنون که پاهايم توان راه رفتن ندارد برگرد باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را باز هم آغوش گرمت را به سويم بگشا باز هم شانه هايت را مرحمي برايم قرار بده
                                                         

شبي شبي پرسيدمش با بي قراري به غير از من کسي را دوست داري دو چشمش از خجالت بر زمين دوخت ميان
گريه هايش گفت آري به دل گفتم که يارم مهربان است که اينگونه سراغ دلربان است دلم آوازه دادش ناگهاني رخش با من دلش با ديگران است درخت غم در وجودم کرده ريشه به درگاه خدا نالم هميشه جوانان قدر يکديگر بدانيد اجل سنگ است و آدم مثل شيشه


                                                      

شبي شبي پرسيدمش با بي قراري به غير از من کسي را دوست داري دو چشمش از خجالت بر زمين دوخت ميان
گريه هايش گفت آري به دل گفتم که يارم مهربان است که اينگونه سراغ دلربان است دلم آوازه دادش ناگهاني رخش با من دلش با ديگران است درخت غم در وجودم کرده ريشه به درگاه خدا نالم هميشه جوانان قدر يکديگر بدانيد اجل سنگ است و آدم مثل شيشه

                                                         

تنهايي بگو چگونه اسمت را بنويسم؟ وقتي اشک نمي گذارد اسمت را به همراه ستاره مي نويسم چون مرا به ياد شبهاي تارعشق مي اندازد بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقي را؟ بگو چگونه بعد از اين تحمل کنم لحظات تنهايي را؟ با نوشتن تنهايي گريه ام مي گيرد چه برسد به اينکه تنهايم بگذاري بگو چگونه احساسم رابنويسم که ديگر دلم از تنهايي و بدون تو بودن خسته شده....؟؟؟

                                                        

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... ‌آفتابي شه...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده ... انگار نه انگار كه غمي بوده ... همه چيز فراموشت بشه ...!!! كاش مي شد

                                                         
 

يه نفر تو آخرين ثانيه ها از راه رسيد اون با آخرين ستاره، دست مهتابو بوسيد اون ،تو اولين قرارِ عاشقي پيشم نشست اون با چشماي قشنگش غم قصه رو شکست اون همون لحظه رسيد که عاشقي ميخواست بميره اون اومد تا عاشقي رونق بگيره ميدونست لحظه ي ديدار منه ميدونست هنوز ستاره روشنه اون سرِ ساعت عاشقي من، جوونه کرد اون منو عاشق ِ آشيونه کرد اولين قرارِ عشقو تو چشاي اون نشستم آخرين شباي عشقو تو چشاي اون شکستم دل من هنوز نداره اينو باور که قشنگترين بهارم، برسه لحظه ي آخر


                                                    
 

|+|
نوشته شده توسط پریسا در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 3:35 بعد از ظهر
© 2006-2007 Clickcon.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  C l i c k c o N