به من بگو چرا؟
برايت خاطراتی بر روی اين دفتر سفيد نوشتم;
كه هيچ كسی نخواهد توانست اين چنين خاطرات شيرينی را;
برای بار دوم برايت بازگويد.
چرا مرا شكستي؟ چرا؟
اشعاری برايت سرودم;
كه هيچ مجنونی نخواهد توانست مهربانی و مظلومی چهره ات را توصیف كند.
چرا تنهايم گذاشتي؟ چرا؟
چهره ی پاك و معصومت را صد ها بار بر روی ورق های سفيد;
با باقی مانده ی وجودم نگاشتم.
چرا اين چنين كردی با من؟ چرا؟
زيبا ترين ستارگان آسمان را برايت چيدم.
خوش بو ترين گل های سرخ را به پايت ريختم.
چرا اين چنين شد؟ چرا؟
من كه بودم؟
كه هستم؟
به كجا می روم؟
تموم شد
امروز نمی دونستم کدوم حرف دلم رو بهت بگم.
فکر ها و خاطره های جور وا جور بودن که مثل يه فيلم سينمايی داشتن از جلو چشمام رد می شدن.
هيچکدوم از حرفای دلم رو بهت نگفتم؛
فقط نيگات کردم. چون می دونستم آخرين نگاه هاست.
آروم٬ آروم دور شدنت رو ديدم.
فاصله رو حالا درک می کنم يعنی چی.
در اين چند روز برای اولين بار در عمرم آرزو می کردم هر چی دارم بدم ولی تو پيشم بمونی.
چقدر سخته به دلت بعد از دو سال و نيم بگی خفه شو!
خيلی چيز ها هست که نمی دونی.
سکوت کردم و فکر می کردم يه روزی مهرِ من آخر سر دلت رو نرم می کنه.
با هر زبونی بود٬ به هر شيوه ای بود خواستم بهت نزديک بشم.
ولی...
هر روز بيشتر و بيشتر از من فاصله گرفتی.
تو به من احساس دادی. چيزی که اصلا نمی خوام با هيچ کس ديگه ای قسمت کنم. اين احساس فقط و فقط متعلق به توست.
نيگام کن.
درست نيگام کن.
تو چشام.
هنوزم اينجام.
همون کوچه اولی.
يادته؟
ديگه پاهام رمق وايسادن نداره.
ولی بازم اينجا ميمونم.
تنها تر از هميشه.
و...
در انتظار تو...










در تمام طول تاریکی