تبليغاتX
a href="http://www.bigoo.ws">image hosting

image hosting

...شبهای تنهایی ماه...
...خدا تنها پناه لحظات زندگیم... 

یه شب یه بشر خواب دید که روی شن ها توی یه ساحل با خدا راه می رفت ناگهان صاعقه ای زد و

صحنه های زندگی اش در پیش رویش روشن شد او متوجه دو رد پا توی

هر یک از صحنه های زندگی اش شد

یکی از آن ردپاها مال خود او بود و دیگری  مال خدا!

وقتی آخرین صحنه ی زندگی اش در پیش رویش روشن شد برگشت و به همه ی آنها از ابتدا نگاه کرد

متوجه شد که در بعضی از لحظات زندگی اش که سخت ترین و دردناک ترین لحظات عمرش را گذرانده بود

فقط جای یک ردپا بود...

از کشف این واقعیت خیلی ناراحت شد روبه خدا کردوگفت :پروردگارا تو خودت گفته بودی

که اگر تصمیم گرفتیم

که راهت رادنبال کنیم خودت تا آخر راه مارا همراهی می کنی!

پس چرا در لحظاتی که بیشترین احتیاج را به تو داشتم...در سخت ترین و بدترین لحظات عمرم تنهام گذاشتی؟!

خداوند دست اورا گرفت و گفت:فرزندم در تمام لحظاتی که فقط یک رد پا می دیدی

در تمام لحظاتی که سخت ترین و وحشتناکترین لحظات زندگی ات را میگذراندی...

من تو را در آغوشم حمل میکردم!

|+|
نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 و ساعت 9:47 بعد از ظهر
دوستت دارم بیشتر از دیروز کمتر از فردا! 

رفتی و چشمای خیسم یادگاری از تو مونده

بی وفاییات هنوزم تو رو از دلم نرونده

چشم به راه تو میمونم تا که برگردی دوباره

می ترسم وقتی که نیستی

دل من طاقت نیاره

نموندی اما...خاطراتت توی قلب من می مونه

هیشکی مثل تو بلد نیست دلمو بسوزونه

تا وقتی که زنده هستم

چشم به راه تو میمونم

تو دیگه رفتی که رفتی

اما هر کجا که هستی

منو تو دلت نگه دار

با چشم های خیس و گریون

من میگم خدانگهدار

 

|+|
نوشته شده توسط پریسا در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 3:8 بعد از ظهر
تقدیم به تو که عزیزترینی! 

 

 شبهایی که میرن و میان

 تو نیستی کنارم

ای عزیز تر از جان

چرا رفتی از کنارم

نمی خوام که بی تو باشم

به ستاره ها چشم بدوزم

این نغمه های زیبا

بدون تو نداره معنا

بدون تو عزیزم

 آسمون دلم یه ریز داره می باره

نیستی که زیر بارون

پر بزنیم بریم به کهکشون

اونجایی که جدایی نداره رنگ و بویی

بزار بگم نازنینم

دنیام بدون تو سیاهه

شادی مثل حبابه

هر شب که سر میزارم

 یه دم کابوس میبینم

اینجا تو تب دارم میسوزم

نیستی به چشمت چشم بدوزم

عزیز نازنینم

با گذشت روزها

عشق من میره به افق ها

نیستی که پر بگیرم

یه دم آروم بگیرم

کاش بودی کنارم

ای عزیز نازنینم

تا دیگه نغمه ی غم نخونم

تو خیالم تو رو به یاد میارم

نبینم چشمای خیس و گریونت

الهی من برم به قربونت

بدون تو دنیای من

سیاه تر از سیاهی هاست

بزار بهت بگم خلاصه

که دوستت دارم همیشه

تقدیم به کسی که شب و روزم را با یادش سپری میکنم.

این شعر رو با یاد تو برای تو سرودم امیدوارم که خوشت اومده باشه عزیزترینم.

پریسا

|+|
نوشته شده توسط پریسا در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 11:51 بعد از ظهر
گل سرخ! 

نزديك ظهر است و هوا گرم، اما گرمتر از هوا ،گرماي عشق است.
عزيزي گل سرخي به دستم داد به ناگاه آتش رنگش مرا به رخ يار برد و بي اختيار دلم لرزيد،اشك در چشمانم حلقه زد.چشمانم بازند اما هيچ نمي بينم.
گل سرخ چنان مدهوشم كرده كه ديگر به هيچ فكر نمي كنم. گل سرخ را بر لبانم مي گذارم و مي بوسمش به اميدي كه شايد لب يار باشد وهمچون توتيا بر چشمانم مي كشم وبا خود مي گويم، تو را بر چشمانم جاي است.
چگونه از ياد ببرم عشقم را؟ مگر ميشود! دوستي مي گفت : بگذار و بگذر. من از او گذشتم اما چگونه از خود بگذرم، چگونه راضي شوم پا بر دل عاشقم بگذارم.
كاش آن قدر زيبا بودم كه جز من كسي در نظرش جلوه نمي كرد. كاش آن قدر بزرگ بودم كه مرا با كسي مقايسه نمي كرد. كاش بتي بودم در چشمانش.
كاش مي توانستم او را براي يك لحظه فقط يك لحظه با خود همراه كنم. كاش قبل از رفتنش دستانش را روي قلبم مي فشاردم تا تپيدنش را حس كند. كاش روز وداع چشمانش را به التماس چشمانم ميهمان مي كردم. كاش قلبش، قلبم را ميهمان مي كرد.
چه راحت مي خنديد، چه راحت از من مي گذشت ، چه قدر آرام بود كاش از آن آرامش ذره اي هم به من هديه مي كرد. مي دانم بيهوده دل در گرو يار دارم مي دانم مرا به سوي او راهي نيست اما چه كنم كه عشق را با عقل دوستي نيست.
گل سرخ را در آغوش كشيدم آن قدر بوسيدمش كه در مقابل بوسه هايم سر به زير افكند ودر مقابل گرماي آغوشم پرپر شد. آه، چه قدر خود خواهم گل سرخ را پژمردم.
خميدگي ساقه و گلبرگ پرپر شده ي گل سرخ به من گفت كه او مرا نمي خواهد ونخواهد خواست .
چه قدر خودخواهم! اما مگر مي شود خود را نبينم، مگر مي شود اشك هاي شبانه ام را نبينم، مگر مي شود قلب از هم گسيخته ام را نبينم، مگر مي شود گل سرخ را نديد گرفت!!!
وتو اي قلبم مرا ببخش به خاطر همه ي خود خواهي هايم و به خاطر همه ي از خود گذشتن هايم و ببخش به خاطر عاشق كردنت، به خاطرلرزیدنت، به خاطر شکستنت و به خاطر تنها ماندنت
...

|+|
نوشته شده توسط پریسا در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 و ساعت 4:18 بعد از ظهر
تنهایی ها! 

**اگرمیخواهی شام یک نفر بدهی به اوماهی بده واگرمیخواهی شام یک عمراورابدهی به اوماهیگیری بیاموز

   **اگرزشتی ها ی خود را در روشنی قرار دهید همه زیبایی های شما در سایه و درتاریکی قرار میگیرد

     **در بطن هر انسان فرشتگانی وجود دارند که تنها  آرزویشان آن است که زاده  شوند.

       **اگر برگ درخت درپاییز نمی افتاد جایی برای روییدن برگهای بهاری پیدا نمیشد.

         **شاید توصیه هایی که به دیگران میکنی برای یادآوری به خودت باشد!

           **در هر لحظه آنچه را که هستی فدای آن چه که می توانی شوی کن

              **غرور مانند باد کنک است هر لحظه ممکن است  بترکد

                **بیاموز که همیشه از چیز های خوب  صحبت  کنی

                  **درازترین سفر با یک گام برداشتن آغاز میشود.

                    **برترین کارها کاری است که برای خدا باشد.

                      **دوری ازگناه زیباست اما درجوانی زیباتر

                        **یک روزرا نباید 365 بارتکرارکرد!

                                            ***

قلم...مضطرب از این گوشه به آن گوشه دفترمی رفت

گره در ابروانش و غرولندی زیر لب!

شاعر آمد و خواست شعری بنویسد که قلم خود را کنار کشید و گفت:

تو عمری مرا به کار کشیده ای اما هنوز آس و پاسی!

شاعر گفت من از عشق و محبت می گویم اما...

مردم از مرگ و نفرت می خواهند!قلم گفت:بنویس

عشق و محبت با مرگ و نفرت از بین نمیرود!

 

دلم تنگ است،به دیدارم بیا هر شب

 شبم را روز کن در زیر سر پوش سیاهی ها

بیا بنگر چه غمگین و غریبانه

 دلی خوش کرده ام با این پرستو ها و ماهی ها

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

شب افتاده است و من تنها و تاریکم

و در ایوان من دیریست در خوابند

پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی

 بیا ای مهربان با من / بیا ای یار مهتابی

|+|
نوشته شده توسط پریسا در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 6:38 بعد از ظهر
...!... 

دوباره غروب خورشید تو رو یاد من میاره
بردن اسم تو از یاد انگاری راهی نداره
میزنه نم نم بارون تا من از عشقت بخونم
میخوام از تو بگم امّا نمی تونم . . . نمی تونم
دیگه نیست از تو نشونی کجا دنبالت بگردم
هر جا ردّ پاتو دیدم دوباره گمش می کردم
دیگه باورم نمیشه که بیای پیشم بمونی
میدونم دیگه تمومه . . . میدونم تو هم میدونی
عزیزم جای تو خالی، توی این قصر خیالی
میدونم دیگه تو قلبت جایی واسه من نداری

میچکه قطره ی اشکی روی سیم سرخ گیتار
یاد اون روزای خوبی که دیگه نمیشه تکرار
هیچی بین ما نمونده، قاب عکستم شکستم
نمیدونم با کی هستی امّا من تنها نشستم
دوباره غروب خورشید، دوباره گریه ی بارون
تو رو یاد من میاره که ازم گذشتی اَسون

(ترانه سرا: پرهام)

(¯`v´¯)
`*.¸.*´
¸.•
(

 

قصه ی من
میخوام بگم دوست دارم، اشک چشات نمیذارن
همیشه اَرزوم بوده چشات واسه من ببارن
گلای توی باغچه مون هنوز واست منتظرن
یادت باشه دیر نکنی، گلا به قربونت برن!
قصّه ی مرگ عشق ما هنوز نمیشه باورم
دیگه چه فرقی می کنه؟ من که گذشته از سرم

حتّی دیگه یاد تو هم تو فکر من نمی مونه
کاش بعد مرگم یه کسی قصّه ی من رو بخونه
(ترانه سرا: پرهام)

 .;’;.;’;.;’;.;’;.;’;.;’;.;’;.;’;.;’;.;’;.;’;.;’;.

|+|
نوشته شده توسط پریسا در چهارشنبه سوم مرداد 1386 و ساعت 1:50 قبل از ظهر
او مادر من بود... 

او که هر لبخند سبزش مرهم صد درد

او که قلبش گرم و دستش سرد

او که هر شب تا سحر خون گریه می کرد . . . مادر من بود

دست هایش پر ز نقش پینه های کهنه بود و خالی از خواهش

حرف هایش خالی از اعداد امّا پر ز اَرامش

اشک هایش عطر شبنم داشت

او مرا پاشویه می کرد و خودش تب داشت

او مادر من بود

از صدای وحشی باد خزان هرگز نمی ترسید

گر چه دردی سرخ داشت امّا همیشه سبز می خندید

جسم او از خاک بود و چون که روحش اَسمانی بود

راه عرش اَسمان را هم نمی پرسید

اَری ! . . . مادرم تنها . . تا خدای بیکران ها رفت

مادر من مرد . . .

او که اکنون خفته زیر تلّ خاک

او که جسمش پاک و روحش پاک

او مادر من بود

ترانه سرا:پرهام

 

|+|
نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 و ساعت 10:19 بعد از ظهر
""شیطان نیز می گرید "" 

شب است و سرد . . .
باران و تگرگ و برف . . .
در بین سیاهی ها، صدای ضجّه ای ممتد
و شیطان نیز می گرید
و من در گوشه ی ژرفای این زندان
به تقدیر بد انسان می اندیشم
سیاهی ها . . . پلیدی ها . . .
برای نسل انسان ها طناب دار می سازد
صداقت رنگ می بازد
صدای گریه ی موحش، میان کوچه های شهر
به عمق درد این سیّاره می تازد
زمین سرد است و باران سرد
صدای بارش باران، مثل گریه ی شیطان
مرا با روشنی بیگانه می سازد
می اندازد به روی شانه ام از غصّه ها کوهی
چه اندوهی ! . . . چه اندوهی ! . . .
کسی آَرام می خواند: . . .

" کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را 

شب است و سرد . . .
و شیطان نیز می گرید

 سراینده: پرهام پریسان

 

|+|
نوشته شده توسط پریسا در یکشنبه دهم تیر 1386 و ساعت 2:31 بعد از ظهر
پشیمانم! 

فقط اسمي بجا مانده

 از آنچه بودم و هستم

دلم چون دفترم خالي،

 قلم خشکيده در دستم

گره افتاده در کارم،

به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن،

چه راهي پيش رو دارم

 رفيقان يک به يک رفتند

مرا با خود رها کردند

همه خود درد من بودند،

گمان کردم که همدردند

 

|+|
نوشته شده توسط پریسا در جمعه یکم تیر 1386 و ساعت 1:29 قبل از ظهر
تنها و غمگینم بی تو! 

روزها از پی هم میگذرندو اثری از خود به جای نمی گذارندو

 این تنها خاطرات تلخ و شیرین است که رد پایی از خود باقی میگذارند...

آنچه احساسات را بر می انگیزد و غروب سایه هاست...

آنچه اشک شوق را باسرشک غم بر روی گونه های من روان می سازد

پایان لحظه های دوستی است وقتی کلمات نتوانند بار سنگین هیجان را خالی کنند

گویاترین آنها اشک شوق است...

 

من وتو

خسته و غریب

چه سالها که زیستیم

و بارها چه بی شکیب

برای هم گریستیم

ولی اکنون تو در کنار دگری

بنا نهاده ای بهشت خویش

و من هنوز

غریب جاده های سر نوشت خویش

مگر من و تو

آن (من و تو)نیستیم؟

|+|
نوشته شده توسط پریسا در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 2:26 بعد از ظهر
چرا عشق؟!!! 

                                                             به من بگو چرا؟

برايت خاطراتی بر روی اين دفتر سفيد نوشتم;

كه هيچ كسی نخواهد توانست اين چنين خاطرات شيرينی را;

برای بار دوم برايت بازگويد.

چرا مرا شكستي؟ چرا؟

اشعاری برايت سرودم;

كه هيچ مجنونی نخواهد توانست مهربانی و مظلومی چهره ات را توصیف كند.

چرا تنهايم گذاشتي؟ چرا؟

چهره ی پاك و معصومت را صد ها بار بر روی ورق های سفيد;

با باقی مانده ی وجودم نگاشتم.

چرا اين چنين كردی با من؟ چرا؟

زيبا ترين ستارگان آسمان را برايت چيدم.

خوش بو ترين گل های سرخ را به پايت ريختم.

چرا اين چنين شد؟ چرا؟

من كه بودم؟

كه هستم؟

به كجا می روم؟

                                            

                                                                تموم شد


امروز نمی دونستم کدوم حرف دلم رو بهت بگم.

فکر ها و خاطره های جور وا جور بودن که مثل يه فيلم سينمايی داشتن از جلو چشمام رد می شدن.

هيچکدوم از حرفای دلم رو بهت نگفتم؛

فقط نيگات کردم. چون می دونستم آخرين نگاه هاست.

آروم٬ آروم دور شدنت رو ديدم.

فاصله رو حالا درک می کنم يعنی چی.

در اين چند روز برای اولين بار در عمرم آرزو می کردم هر چی دارم بدم ولی تو پيشم بمونی.

چقدر سخته به دلت بعد از دو سال و نيم بگی خفه شو!

خيلی چيز ها هست که نمی دونی.

سکوت کردم و فکر می کردم يه روزی مهرِ من آخر سر دلت رو نرم می کنه.

با هر زبونی بود٬ به هر شيوه ای بود خواستم بهت نزديک بشم.

ولی...

هر روز بيشتر و بيشتر از من فاصله گرفتی.

تو به من احساس دادی. چيزی که اصلا نمی خوام با هيچ کس ديگه ای قسمت کنم. اين احساس فقط و فقط متعلق به توست.

نيگام کن.

درست نيگام کن.

تو چشام.

هنوزم اينجام.

همون کوچه اولی.

يادته؟

ديگه پاهام رمق وايسادن نداره.

ولی بازم اينجا ميمونم.

تنها تر از هميشه.

و...

در انتظار تو...

                                            

|+|
نوشته شده توسط پریسا در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 1:6 قبل از ظهر
دلم گرفته! 

به دیدارم بیا هر شب

در این تنهایی تنهاو تاریک خدا مانند

              دلم تنگ است

بیا ای روشن ای روشنتر ازلبخند

شبم را روز کن در زیر سر پوش سیاهی ها

              دلم تنگ است


در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد

در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد

آتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد

آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد

.....                ......            ......
از دوست داشتن

امشب از آسمان دیده تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذها

پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه ی تب آلودم

شرمگین از شیار خواهش ها        

پیکرش را دوباره می سوزد

عطش جاودان آتش ها

آری آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه ناپیداست    

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست   


 

 

|+|
نوشته شده توسط پریسا در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 3:33 بعد از ظهر
 
                       

زندگي رسم خوشايندي است ؛ زندگي بال و پري دارد به وسعت مرگ ؛ پرشي دارد اندازهُ عشق – زندگي چيزي نيست ؛ که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود—زندگي حس غريبي است که يک مرغ مهاجر دارد—زندگي سوت قطاري است که درخواب پلي مي پيچد – زندگي گل به توان ابديت- زندگي ضرب زمين در ضربان دلهاست – زندگي هندسه ساده تکرار نفسهاست - هرکجا هستم باشم آسمان مال من است پنجره فکر هوا عشق زمين مال من است



فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد



هميشه غمگين ترين لحظات را كساني براي ما بوجود ميآورند كه شادترين لحظات را با آنان سپري كرده ايم




آنكس كه مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود كه به شوق من امده باشد رهگذري بود كه روي برگهاي خشك پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود كه من گمان مي كردم ميگويد: دوستت دارم



نشسته ام در تاريکي و سکوت و غربتم را در گوش ستاره نجوا مي کنم ... تنها مانده ام ... تنها با خاطراتي کهنه و قلمي که ديگر ناي نوشتن و تاب اشک ندارد ... قلمي که براي دلخوشي من مي نويسد : غربت من هرچي که هست از با تو بودن بهتره ...! نمي دانم ! تک تک لحظه هايم را غم دوري از تو فرا گرفته و با هر نفسي که بي تو مي کشم ! مگر بي تو هم مي شود نفس کشيد ! اين ها نفس نيست ، قفس است



من از قصه زندگي ام نمي ترسم من از بي تو بودن به ياد تو زيستن و تنها از خاطرات گذشته تغذيه کردن مي ترسم. اي بهار زندگي ام اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگيست اکنون که پاهايم توان راه رفتن ندارد برگرد باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را باز هم آغوش گرمت را به سويم بگشا باز هم شانه هايت را مرحمي برايم قرار بده
                                                         

شبي شبي پرسيدمش با بي قراري به غير از من کسي را دوست داري دو چشمش از خجالت بر زمين دوخت ميان
گريه هايش گفت آري به دل گفتم که يارم مهربان است که اينگونه سراغ دلربان است دلم آوازه دادش ناگهاني رخش با من دلش با ديگران است درخت غم در وجودم کرده ريشه به درگاه خدا نالم هميشه جوانان قدر يکديگر بدانيد اجل سنگ است و آدم مثل شيشه


                                                      

شبي شبي پرسيدمش با بي قراري به غير از من کسي را دوست داري دو چشمش از خجالت بر زمين دوخت ميان
گريه هايش گفت آري به دل گفتم که يارم مهربان است که اينگونه سراغ دلربان است دلم آوازه دادش ناگهاني رخش با من دلش با ديگران است درخت غم در وجودم کرده ريشه به درگاه خدا نالم هميشه جوانان قدر يکديگر بدانيد اجل سنگ است و آدم مثل شيشه

                                                         

تنهايي بگو چگونه اسمت را بنويسم؟ وقتي اشک نمي گذارد اسمت را به همراه ستاره مي نويسم چون مرا به ياد شبهاي تارعشق مي اندازد بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقي را؟ بگو چگونه بعد از اين تحمل کنم لحظات تنهايي را؟ با نوشتن تنهايي گريه ام مي گيرد چه برسد به اينکه تنهايم بگذاري بگو چگونه احساسم رابنويسم که ديگر دلم از تنهايي و بدون تو بودن خسته شده....؟؟؟

                                                        

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... ‌آفتابي شه...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده ... انگار نه انگار كه غمي بوده ... همه چيز فراموشت بشه ...!!! كاش مي شد

                                                         
 

يه نفر تو آخرين ثانيه ها از راه رسيد اون با آخرين ستاره، دست مهتابو بوسيد اون ،تو اولين قرارِ عاشقي پيشم نشست اون با چشماي قشنگش غم قصه رو شکست اون همون لحظه رسيد که عاشقي ميخواست بميره اون اومد تا عاشقي رونق بگيره ميدونست لحظه ي ديدار منه ميدونست هنوز ستاره روشنه اون سرِ ساعت عاشقي من، جوونه کرد اون منو عاشق ِ آشيونه کرد اولين قرارِ عشقو تو چشاي اون نشستم آخرين شباي عشقو تو چشاي اون شکستم دل من هنوز نداره اينو باور که قشنگترين بهارم، برسه لحظه ي آخر


                                                    
 

|+|
نوشته شده توسط پریسا در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 3:35 بعد از ظهر
دلم برات تنگ شده... 

غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده

                     برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده


دلم به وسعت چشم های عاشقت تنگ است

ولی خطوط فاصله چقدر پر رنگ است

تمام غصه ی من بی کسی و تنهایی است

ولی امید رسیدن چقدر کمرنگ است

دگر نخواهم دید آن چشم ها ی زیبا را

دلم برای نگاهت چقدر تنگ است

منو با تنهایی هام تنها بگذار دلم گرفته

                    روزای آفتابی روبروم نیار دلم گرفته


 

|+|
نوشته شده توسط پریسا در جمعه بیستم مرداد 1385 و ساعت 3:41 بعد از ظهر
تقدیم به عشق همیشگیم ! 

این چه عشقی است که جانم را میسوزاند؟

این چه شور مرموزی است که از میان تک تک بافته های تنم نام تو را فریاد می زند؟

شاید من دیوانه باشم که برای چنین عشقی که فرجامی برایش نیست این چنین می سوزم طعم دلدادگی های مجازی را بارها چشیده ام ...اما عشق تو ورای عشق های دیگر است

این فریادهای درونم- این ضجه های دل محزون و ستمدیده ام- این ذوب شدن و از بین رفتن همه گواه عظمت این عشق و جاودان بودن آن است.

ای کاش همیشه در کنارم بودی تا دلنشین ترین ترانه های عاشقانه را از اعماق قلبم در گوشهای نازنینت زمزمه می کردم

نامت را که رمز زیستن من است بارها فریاد میزدم.چشمهایت که گرانبهاترین گنجینه ی دنیا در قرینه ی بی نظیر آن نهفته است را با بوسه های گرمم نوازش میدادم و دل مهربانت را که عظیم ترین دفینه های عشق در آن پنهان است از کلمات آتشین و محبت آمیز خود که تنها از پنهانترین نقاط دل مهجورم می تراود سرشار می کردم.

اما دریغ و درد که عمر با تو بودن چه زود گذشت چه زود طعم تلخ بی تو بودن را چشیدم و چه زود بی تو ویران شدم و از پای نشستم و در غم هجران تو پیراهن عافیت بر تن دریدم.

ای که سفره ی شبانه ام را با عطر یاد تو و رویای سیمای پر پوشت رنگین میکنم.نگذار بی تو بسوزم و از پای بیفتم!

بیا تا دوباره غنچه ی خنده بر روی لبهایم گل شود...تا دوباره دل نیمه جانم که همیشه فقط به یاد تو و برای تو میتپد جان بگیرد و در هوای با طراوت عشق تو نفسی تازه کند.

بی تو طوفان زده ی دشت جنونم تو چه سان می گذرد غافل از اندوه درونم؟!

بیا و چینی دل شکسته ام را با بند محبت بند بزن و این دل دیوانه را که تکه و پاره هایش می رود تا به دست فراموشی سپرده شود ...مرهمی باشند تا که تکه ها ی خویش را با بوسه های گرم و عاشقانه ات و با نوازش های مهربانانه ات به هم متصل کنی و چون همیشه صاحب و مالک آن باشی.

تو را با تمام ناراحتی هایت...با تمام مشکلات و با تمام زجرهایی که در راه رسیدن به تو وجود دارد دوستت دارم

و قسم به همه ی قلبهایی که از عشق پاره پاره شده و خون پاک عشاقی که در راه معشوق جان داده اند ...جز در راه عشق تو و خواستن تو قدم بر نمی دارم و جز نام شیرینت زمزمه نمی کنم و در دل حزنیم جز عشق جاودانه ات فریاد بر نمی آورم...چرا که در دل من هیچ کس مثل تو نشد و هیچ چیز مثل تو نبود.

اگر برایم اولین نبودی بدان تا روزی که در خاکم جان دهند در قلبم آخرینی!

حتی در آن زمان هم خاکم از بوی جان فضای تو معطر است و هنوز هم خاکم عشق تو را فریاد میزند.


 

 

|+|
نوشته شده توسط پریسا در دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت 0:57 قبل از ظهر
 

وقتی که دست عزیزت یه نوازشگر خوبه